غزل  ( مگر نسیمِ سحر یادِ رویِ یارِ منست )

مگر نسیمِ سحر یادِ رویِ یارِ منست
که روشنی به دلِ خستهٔ فگارِ منست

به خواب هم نرود دیدهٔ پریشانم
اگر خیالِ تو آید، همان کنارِ منست

اگرچه تیغِ نگاهت به قصدِ جان آید
قبولِ مرگ ز دستت هنوز کارِ منست

نه دستِ دل به مرادِ خودم دگر باشد
که هرچه حکم کنی، حکمِ روزگارِ منست

هزار درد اگر از بی‌وفایی‌ات برسد
هنوز شوقِ تو در سینه غمگسارِ منست

درونِ خلوتِ دل جز تو کس نمی‌گنجد
جهان هرآن‌که جز توست، رهگذارِ منست

نه باغ و لاله و گل می‌کشد مرا به خود
که یادِ رویِ تو باغ و بهارِ منست

ظفر شامل ز غمت سوخت، ربم آگاه است
که این فغانِ دل از سوزِ انتظارِ منست


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( فریادِ دلم ز داغِ یارست )

فریادِ دلم ز داغِ یارست
این سینه اسیرِ انتظارست

بی‌رویِ تو ای چراغِ جانم
رخساره‌ام از غمت غبارست

خونِ جگرم ز هجرِ رویت
از دیده روان چو جویبارست

دردِ دلِ من ز حد گذشته‌ست
جانم ز غمت چنین فگارست

کس نیست بداند این غمم را
آوخ که جهان نه استوارست

از جورِ زمانه خسته جانم
دل بسته و دیده اشکبارست

ظفر شامل از غمت چنین سوخت
کز دیده‌اش اشک بی‌قرارست


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( این دل به کسی حالِ خودش هم نرسانید )

این دل به کسی حالِ خودش هم نرسانید
جز حسرت و اندوه به عالم نرسانید

یا تو به سحر یادِ دلِ خسته نکردی
یا صبح‌دم از رشک، پیامم نرسانید

من نامه نوشتم به امیدِ نظرِ تو
بختِ بدِ من سوی تو آن هم نرسانید

بر باد سپردم دل و جان تا که بیاید
دیدم که همان باد سلامم نرسانید

عمری‌ست که در حسرتِ یک لحظه نگاهت
ایام به من لذتِ آن هم نرسانید

در سینه ربم شاهدِ این آتشِ پنهان
جز آهِ غم و اشک، دوامم نرسانید

ظفر شامل از دوریِ تو سوخت و نفهمید
این بخت چرا کامِ تمامم نرسانید


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دل بی‌تو دگر سپر ندارد )

دل بی‌تو دگر سپر ندارد
این سینه به جز تو در ندارد

در راهِ تو آن‌که سر نثار است
از جانِ خود او خبر ندارد

در آتشِ شوقِ وصلِ رویت
این دل نفسی دگر ندارد

عشق تو چو حکمِ بی‌امان شد
کس طاقتِ این خطر ندارد

در دردِ توام ربم گواه است
این سینه رهِ سفر ندارد

ظفر شامل از غمت شکسته‌ست
این دل به کسی نظر ندارد


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دلم در موجِ نامت بی‌قرار است )

دلم در موجِ نامت بی‌قرار است
نفس بی‌تو پر از درد و غبار است

شبم با یادِ تو تا صبح بیدار
نگاهم خسته از این انتظار است

ز چشمم اشک می‌بارد پیوسته
دلم لبریزِ یک بغضِ فکار است

جهان بی‌تو ندارد هیچ معنا
همه لبخندها نقشِ مکار است

تو آسوده در آن سوی سکوتی
و اینجا سینه‌ام آتش‌گسار است

ربم داند چه می‌سوزد درونم
که این دل در عذابِ بی‌شمار است

ظفر در حسرتِ دیدارِ رویت
میانِ اشک و آهش بی‌قرار است

شامل گفت پایانِ حکایت
که این عشق آخرین دار و ندار است


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( چراغِ رویِ تو شد قبلهٔ دلِ من، ای جان )

چراغِ رویِ تو شد قبلهٔ دلِ من، ای جان
نمازِ عشق توام هر نفس به جان، ای جان

به هر نفس که کشم، نامِ توست در سینه
تو روحِ زندهٔ من، ای همه توان، ای جان

اگر ز دیدهٔ من اشک می‌چکد هر شب
همه ز شوقِ تو باشد، نه از زیان، ای جان

ربّم! تو شاهدی از حالِ بی‌قرارِ دلم
که جز تو نیست مرا در جهان امان، ای جان

به غیرِ رویِ تو چیزی دلم نمی‌خواهد
تو ابتدا و تویی آخرِ زمان، ای جان

ظفر شامل ز عشق تو دل از جهان برید
که نامِ تو شده آرامِ این روان، ای جان


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( شبی چو شامِ غریبان، دلم پر از غوغاست )

شبی چو شامِ غریبان، دلم پر از غوغاست
صدای گریهٔ این دل بلند و بی‌پرواست

به یادِ کوچهٔ یار و غبارِ آن دیار
دلم شکسته و چشمم همیشه در دریاست

نه من غریبِ جهانم، غریبِ رویِ توام
که بی‌تو هر چه ببینم، به چشمِ من رؤیاست

خدای را مددی تا رهم به کویِ تو باز
که خسته‌ام ز جدایی، دلم ز خود پیداست

خرد چه داند از این حالِ عاشقِ بی‌دل
که طفلِ عشق در این سینه باز هم برپاست

کسی نپرسد از این حالِ خستهٔ من، آه
که جز هوای تو و باد، یارِ من تنهاست

هوای کویِ تو ای جان، نفس به من بخشد
که بی‌تو این دلِ من در عذاب و در غم‌هاست

ظفر شامل به یادِ تو هر شب غزل سراید
که سوزِ عشق تو در جانِ او همیشه به‌پاست

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دلم به یادِ تو هر شب شکسته‌تر می‌شود )

دلم به یادِ تو هر شب شکسته‌تر می‌شود
میانِ این همه اندوه، خسته‌تر می‌شود

به هر نفس که کشیدم، نبودنت جاری‌ست
هوای سینه‌ام از درد بسته‌تر می‌شود

نه راهِ رفتن از این عشق، نه قرارِ دلم
دلِ اسیرِ تو هر لحظه خسته‌تر می‌شود

ربّم! اگر نرسد دستِ لطفِ تو به دلم
تمامِ هستیِ من رو به رفته‌تر می‌شود

شب از خیالِ تو لبریزِ گریه می‌گردم
چرا فراقِ تو هر دم نشسته‌تر می‌شود

کسی نپرسد از این حالِ بی‌قرارِ دلم
دلم ز غربتِ این شهر خسته‌تر می‌شود

ظفر شامل ز سوزِ عشق تو خاموش کی شود
که این شرارِ درونم فزوده‌تر می‌شود

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( سوزِ پنهان کشیده‌ام که مپرس )

سوزِ پنهان کشیده‌ ام که مپرس
ز آتشِ هجر سوخته‌ام که مپرس

در پیِ او دویده‌ام همه عمر
آخرش دل بریده‌ام که مپرس

آن‌چنان در هوایِ رویِ او سوختم
اشک خونین چکیده‌ام که مپرس

شب به شب در خیالِ آن لبِ ناب
حرف‌ها از دل شنیده‌ام که مپرس

بی‌تو در کنجِ خلوتِ دلِ خویش
رنجِ بسیار دیده‌ام که مپرس

ربّم از حالِ این دلِ سرگشته
ناله‌ها سر کشیده‌ام که مپرس

ظفر شامل در این رهِ پرآشوب
تا کجاها رسیده‌ام که مپرس

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( به بندِ عشقِ تو جانم اگر رها برآید )

به بندِ عشقِ تو جانم اگر رها برآید
ز سینه نالهٔ خاموشِ من چرا برآید

نه صبر مانده در این دل، نه تابِ دوری تو
مگر ز جانِ من این دردِ بی‌نوا برآید

به هر طرف که روم، ردّ پایِ تو پیداست
کجا روم که دلم از غمت جدا برآید

به خاک اگر بکشم روی از شرارِ فراق
ز آتشِ دل ز مزارم شرر به پا برآید

ربّم! تویی که بدانی چه می‌کشد دلِ من
اگر تو دست نگیری، چه از دعا برآید

شب است و خاطره‌ات در دلم قیامت کرد
مگر ز دیدهٔ من سیلِ اشک‌ها برآید

ظفر شامل به پایِ این غمِ دیرینه سر نهد
که یا به وصل رسد، یا ز تن صدا برآید

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( در دلِ خلوتِ شب، چهرهٔ آن ماه یاد آمد )

در دلِ خلوتِ شب، چهرهٔ آن ماه یاد آمد
اشک لرزید به چشم و غمِ جانکاه یاد آمد

از من امروز مپرسید که آرام کجاست
که به هر لحظه دلم حسرتِ آن راه یاد آمد

نه توان ماندن و نه طاقتِ دل کندن بود
حالتی رفت ز دستم که به ناگاه یاد آمد

باده در جامِ دلم رنگِ دگرگونه گرفت
چون ز لبخندِ تو آن شورِ شبانگاه یاد آمد

ربّم! این دلِ سرگشته کجا آرامد
هر زمانش غمِ آن رویِ سحرگاه یاد آمد

همهٔ شهر پر از خنده و بی‌خبری‌ست
لیک ما را غمِ آن یارِ غم‌آگاه یاد آمد

ظفر شامل ز غمِ عشق تو خاموش نشد
هر چه کردیم، دمی صبر به دل راه یاد آمد

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دلی دارم که در بندِ نگاهش جاودان دارم )

دلی دارم که در بندِ نگاهش جاودان دارم
که از سودای آن چشمش دلی بی‌امان دارم

بهارِ رویِ او هر دم به جانم تازه می‌خندد
ز هر لبخندِ پنهانش هزاران ارغوان دارم

چو در چشمش نظر کردم، گمان بردم رهایی هست
ندانستم که در دامش جهانی امتحان دارم

ز هر سو تیرِ مژگانش نشسته در دلِ خسته
من از هر زخمِ پنهانی نشانِ یک نشان دارم

چو زلفش حلقه افشاند، دلم از خویش بیرون شد
صبا داند که من از او چه رازِ بی‌زبان دارم

ربّم! این دلِ سرگشته را از دامِ او وارهان
که در سودای آن رویش غمی بی‌پایان دارم

مگو دل را رها کن از خیالِ قامتِ رعنا
که من با یادِ آن قامت دمی هم‌داستان دارم

ظفر شامل ز سوزِ عشقِ او خاموش نتواند
که در جانم ز نامش آتشی جاودان دارم

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( مدتی‌ست که از یار نشانی نرسیده‌ست )

مدتی‌ست که از یار نشانی نرسیده‌ست
نه نامه، نه پیامی، نه سلامی رسیده‌ست

من صد رهِ امید به سویش فرستادم
او را ز منِ خسته کلامی نرسیده‌ست

گفتم که مگر یاد کند حالِ دلِ من
جز سردیِ این فاصله دامی نرسیده‌ست

دانست که دل در تبِ هجرش به چه حال است
اما به تسلّی ز لبش نامی نرسیده‌ست

فریاد که آن ساقیِ لبخندِ فراموش
دانست که بی‌تابم و جامی نرسیده‌ست

ربّم! تو ببین حالِ دلِ بی‌کسِ من را
کز سویِ جهان جز غمِ ایامی نرسیده‌ست

چندان که زدم ناله و فریاد در این شب
حتی ز سحر بر دلِ من کامي نرسیده‌ست

ظفر شامل به درگهِ عشقش شده سرگشته و تنها
کز سویِ نگارش به غلامی نرسیده‌ست

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( ز اشکِ دیدهٔ من سیلِ غم روانه هنوز )

ز اشکِ دیدهٔ من سیلِ غم روانه هنوز
ببین که در طلبت حالِ این فسانه هنوز

به یادِ لعلِ تو و مستیِ نگاهِ تو، آه
شرابِ غم به دلم شعله می‌زند به هنوز

ز مشرقِ رخِ تو گر دمی فروغ رسد
جهانِ تیرهٔ من می‌شود ترانه هنوز

حدیثِ عشقِ تو در سینه‌ام حکایتی‌ست
که می‌کشد دلِ من را به هر بهانه هنوز

دلم به قامتِ چون سروِ دلربای تو بست
ز لطفِ نغمهٔ تو جان شده روانه هنوز

ربّم! اگر نرسد لطفِ تو به دادِ دلم
دلم اسیرِ غمِ این زمانه، خانه هنوز

ز دورِ جامِ نگاهت دلم نمی‌آساید
که دردِ خاطرم از چرخِ بی‌کرانه هنوز

چگونه شاد شود این دلِ شکستهٔ من
که اختیارِ دل از دست شد، بهانه هنوز

ظفر شامل ز بی‌خودی طلبِ وصلِ تو کند هر دم
چو عاشقی که بمانده‌ست بی‌نشانه هنوز

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( منم که خاکِ درِ میکده پناه من است )

منم که خاکِ درِ میکده پناه من است
همین گداییِ درگاه، تاجِ شاه من است

نه تخت می‌طلبم، نه شکوهِ سلطانی
همین که نامِ تو افتاده در نگاه من است

اگر ز نغمهٔ چنگ و نوای باده خبر نیست
نوای آهِ سحرگاه عذرخواه من است

ز هر چه غیرِ تو بگذشتم و سبک‌بارم
که دل به کویِ تو بستم، قرارگاه من است

نه مسجد و نه میخانه، مقصدِ دلِ من
وصالِ رویِ تو تنها امید و راه من است

ربّم! تویی که گرفتی زمامِ این دلِ من
اگر تو رو بنمایی، همه گناه من است

از آن زمان که نهادم سرم به خاکِ درت
فرازِ عرشِ تمنّا همین جایگاه من است

ظفر شامل اگر به درگهِ عشقت رسد دلی روزی
همین رسیدنِ او، آخرین پناه من است

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( ز داغِ دوریِ تو شعله در دلم، چه کنم )

ز داغِ دوریِ تو شعله در دلم، چه کنم؟
فتاده‌ام به غمت دردمند و کم، چه کنم؟

به صبر می‌کشم این رنج اگر توان باشد
ولی ز هجرِ تو افتاده‌ام ز هم، چه کنم؟

مرا دلی‌ست که از دستِ خویش بیرون شد
نهاده‌ام به رهت، بی‌تو آن به کم، چه کنم؟

همان دلی که به گیسوی تو سپردم روزی
کنون ز سوزِ فراقت رسیده بر عدم، چه کنم؟

نهان کنم ز نظرها شرارِ سینهٔ خویش
ولی ز دیدهٔ خونبارِ خویش هم، چه کنم؟

ربّم! اگر نرسد لطفِ تو به فریادِ من
در این غمِ شبِ بی‌انتها و دم، چه کنم؟

ظفر شامل از این درد رهایی‌اش ممکن نیست
به پایِ عشقِ تو مانده‌ست تا ابد، چه کنم

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( محروم مانده‌ام که بگویم ملالِ خویش )

محروم مانده‌ام که بگویم ملالِ خویش
خاموش مانده‌ام ز هیاهویِ حالِ خویش

با هر که رازِ دل به گمانِ صفا کنم
افزون شود به سینه غمِ ماجرای خویش

در خویش هر چه گشتم و دیدم، نماند هیچ
گم کرده‌ام نشانیِ خود در زوالِ خویش

آن را که بخت یار بود، می‌رسد به کام
ما مانده‌ایم خسته و دور از وصالِ خویش

ای دل! نگفتمت که مشو دل‌بستهٔ نگاه؟
دیدی چگونه سوختی از اشتعالِ خویش

ای بی‌وفا! اگر بشنوی قصهٔ مرا
روزی شوی تو آینهٔ انفعالِ خویش

چندان به فکرِ نقشِ تو ماندم در این خیال
تا گم شدم میانِ خود و در خیالِ خویش

ربّم! مرا ز بندِ خودم نیز وارهان
کز خویش مانده‌ام به غمِ بی‌مجالِ خویش

ظفر شامل به کویِ دوست اگر جا گرفت دل
شاید رها شود ز غمِ انتقالِ خویش

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دلم ز هجرِ تو لبریزِ اضطرار، چه کنم )

دلم ز هجرِ تو لبریزِ اضطرار، چه کنم
به جان رسیده غمِ این انتظار، چه کنم

نه صبر مانده برایم، نه تابِ دوری تو
گرفته آتشِ عشقت قرار و کار، چه کنم

به هر طرف که دویدم، نشد رها ز غمت
فتاده‌ام به دلِ این حصارِ تار، چه کنم

ربّم! تویی که پناهی به این دلِ تنها
اگر نگیری از این غم مرا کنار، چه کنم

شکسته‌ام ز درون و به خنده می‌پوشم
هزار زخمِ نهان دارم آشکار، چه کنم

شب از خیالِ تو بیدار مانده‌ام تا صبح
گرفته چشمِ منِ خسته را غبار، چه کنم

کسی نمانده که از حالِ من خبر گیرد
در این دیارِ پر از درد و بی‌قرار، چه کنم

ظفر شامل ز بندِ این دلِ دیوانه وا نشد
اسیرِ عشقِ تو تا روزِ شمار، چه کنم

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دل از فراقِ تو ای یار، شد دچار، چه کنم )

دل از فراقِ تو ای یار، شد دچار، چه کنم
ز دستِ گردشِ این چرخِ بی‌مدار، چه کنم

نه صبر مانده مرا، نه قرار در دلِ تنگ
اسیرِ فتنهٔ آن چشمِ دل‌فگار، چه کنم

به هر کجا که گریزم، خیالِ رویِ تو هست
ز بندِ عشقِ تو ای جانِ بی‌قرار، چه کنم

ربّم! تویی که گشایی گره ز کارِ دلان
اگر ز لطف نگویی مرا کنار، چه کنم

زاهد ملامتم ار می‌کند به باده و عشق
خبر ز سوزِ دلِ سوخته ندارد، چه کنم

به بزمِ یار ندادند راهِ این دلِ ریش
فتاده‌ام به درِ بستهٔ نگار، چه کنم

نسیم اگر گذری بر کویِ او دارد
بگو ز حالِ دلِ من به آن نگار، چه کنم

ظفر شامل ز سوزِ عشق تو خاموش کی شود
گرفته آتشِ جانم شرارِ یار، چه کنم


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( شب است و باز دلم در تبِ تو می‌سوزد )

شب است و باز دلم در تبِ تو می‌سوزد
چراغِ خاطره در مکتبِ تو می‌سوزد

نه اشک مانده، نه فریاد در گلو دارم
تمامِ هستیِ من از تبِ تو می‌سوزد

به هر کجا که روم، سایه‌ات رهایم نیست
دلم چو شمع، به یک شب، تبِ تو می‌سوزد

ربّم! تو شاهدی این دلِ شکستهٔ من
که در مسیرِ غمت، از طلبِ تو می‌سوزد

ز خویش خسته شدم، از جهان گریزانم
که جانِ خستهٔ من در سببِ تو می‌سوزد

نسیم اگر برسد از گذرگهِ کویَت
بگو به یار که دل از طربِ تو می‌سوزد

ظفر شامل از این عشقِ نهان خلاصی نیست
که تا ابد دلِ او در لقبِ تو می‌سوزد

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دیشب دوباره دل به هوای تو گریه کرد )

دیشب دوباره دل به هوای تو گریه کرد
با یادِ چشم‌های تو تنها گریه کرد

در کوچه‌های سردِ سکوتِ شبانه‌ام
هر گوشه از نبودنِ تو جا گریه کرد

گفتم فراموشت کنم ای جانِ نازنین
اما دلم به خلوتِ فردا گریه کرد

ربّم! ببین که بی‌تو چه بر حالِ من گذشت
این سینه زیرِ بارِ غمِ ما گریه کرد

هرکس رسید، حالِ مرا ساده رد نمود
این دل فقط برای تو، تنها گریه کرد

شب تا سحر به شوقِ صدای تو زنده بود
چشمی که خسته بود، ولی پا گریه کرد

ظفر شامل از غمِ تو رها نمی‌شود
این نام، در مسیرِ تو زیبا گریه کرد


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دلم هنوز در آن کوچه‌ها هوای تو داشت )

دلم هنوز در آن کوچه‌ها هوای تو داشت
به هر نفس که کشیدم، صدای تو داشت

شبی که رفتی و خاموش شد چراغِ امید
تمامِ شهرِ دلم رنگِ ابتلای تو داشت

نه راهِ بازگشتی، نه طاقتِ دل کندن
وجودِ خستهٔ من میلِ انتهای تو داشت

ربّم! چه حکمتی‌ست در این دردِ بی‌امان
که هر چه بود، دلم آرزوی تو داشت

به هر که گفتم از این حالِ بی‌قرارِ دلم
فقط نگاهِ سرد و بی‌وفای تو داشت

شب از خیالِ تو لبریزِ گریه می‌شدم
که اشک، قصهٔ دیرینهٔ وفای تو داشت

ظفر شامل از این عشق نمی‌گذرد هرگز
که جانِ خویش همه در سرای تو داشت

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( نه شب قرار گرفتم، نه روز آرامم )

نه شب قرار گرفتم، نه روز آرامم
به هر طرف که دویدم، رسید آلامم

ز بس که نام تو پیچیده در نفس‌هایم
به خویش هم نرسم، گم شده‌ست اندامم

به هر که حال دلم را به گریه واگفتم
گذشت و خنده زد و گفت: «این است ایامم»

ربّم! اگر تو نباشی پناهِ این دلِ خسته
کجا روم که رهایی دهد ز اوهامم

نه دل بریدن از او ممکن است، می‌دانم
نه تابِ ماندن و سوختن در این دامم

شب است و خاطره‌ها تیغ می‌کشند به جان
هزار زخم نشسته‌ست بر در و بامم

ظفر شامل از این قصه رهایی نطلب
که عشق آمده و برده صبر و آرامم


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( چو شمع سوختم و کس به حالِ من نرسید )

چو شمع سوختم و کس به حالِ من نرسید
صدا زدم تو را اما صدای من نرسید

ز دستِ فاصله جانم به لب رسید ولی
به گوشِ یار من این ماجرای من نرسید

به هر که حالِ دلم را به گریه شرح دهم
گذشت و گفت که این قصه جای من نرسید

ربّم! تویی که بدانی چه می‌کشد دلِ من
کسی به عمقِ غمِ بی‌انتهای من نرسید

نه راهِ رفتن از این عشق، نه توانِ قرار
دلی که سوخت، دگر بر دو پای من نرسید

شب است و خاطره‌ات مثل موج می‌پیچد
ولی کرانه به این چشم‌های من نرسید

ظفر شامل از این غمِ کهنه جان به لب آمد
ولی گره ز دلِ مبتلای من نرسید

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( م به یادِ تو هر شب گرفته، می‌سوزم )

دلم به یادِ تو هر شب گرفته، می‌سوزم
چو شمعِ خسته به پا بی‌صدا، می‌سوزم

نه راهِ رفتن از این عشق و نه قرارِ دلم
به بندِ نامِ تو افتاده‌ام، رها می‌سوزم

به هر که حالِ دلم را شکسته واگفتم
گذشت و من ز همان دردِ آشنا می‌سوزم

ربّم تویی پناهِ دلِ خسته‌ام در این دنیا
اگر تو دست نگیری، میانِ بلا می‌سوزم

شب از خیالِ تو لبریزِ اشک و تنهایی‌ست
کنارِ خاطره‌هایت جدا جدا می‌سوزم

نه خنده مانده به لب، نه امید در دلِ من
در این غبارِ غم و رنجِ بی‌دوا می‌سوزم

ظفر شامل از این غمِ کهنه جان به لب آمد
ولی هنوز به امیدِ یک صدا می‌سوزم


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( به یادِ رویِ تو هر شب، بی‌اختیار می‌سوزم )

به یادِ رویِ تو هر شب، بی‌اختیار می‌سوزم
میانِ شعلهٔ این شوقِ بی‌قرار می‌سوزم

نه راهِ رفتن از این عشق، نه قرارِ ماندن
به بندِ نامِ تو افتاده‌ام، به دار می‌سوزم

به هر که حالِ دلم را کمی بیان کردم
گذشت و من ز همان دردِ آشکار می‌سوزم

ربّم! تویی که بدانی چه می‌کشد دلِ من
اگر تو دست نگیری، در این غبار می‌سوزم

شب از خیالِ تو لبریزِ اشک و تنهایی‌ست
کنارِ خاطره‌هایت هزار بار می‌سوزم

نه خنده مانده به لب، نه امید در دلِ من
در این سکوتِ پر از رنجِ روزگار می‌سوزم

ظفر شامل از این عشق رهایی‌اش ممکن نیست
که تا ابد به هوایِ همان نگار می‌سوزم

المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دلا به آن که وفا را ز جان خریدار است )

دلا به آن که وفا را ز جان خریدار است
بنشین که در نفسش عطرِ صبحِ بیدار است

مرو به سایهٔ هر شاخه‌ای که سبز نماست
بسا درخت که در باطنش تبر‌دار است

به هر که خنده کند، دل مبند و راز مگو
که خنده‌ها همه آیینه‌دارِ اسرار است

ربّم اگر بنوازد دلِ شکستهٔ تو
همین شکستگی‌ات پل به سویِ دیدار است

جهان چو موج گذر می‌کند ز پیشِ نظر
خوشا کسی که دلش با حقیقت، استوار است

به نورِ صدق، رهِ خویش را چراغان کن
که در مسیرِ دروغ، انتها فقط غبار است

ظفر شامل به راهِ عشق اگر پایدار بماند
هر آنچه سخت نماید، سرانجامش بهار است


المان
بتوانایی ربم


غزل  ( دردم گذشت و ناله به درمان نمی‌رسد )

دردم گذشت و ناله به درمان نمی‌رسد
این خسته‌دل هنوز به سامان نمی‌رسد

در جستجویِ نور، دویدم تمامِ شب
اما چراغِ صبح به دامان نمی‌رسد

هرچند بال و پر زده‌ام سوی آرزو
پروازِ من به اوجِ دلِ جان نمی‌رسد

گفتم که جان دهم به امیدِ وصالِ او
این جانِ خسته نیز به جانان نمی‌رسد

بر سفرهٔ کرم بنشستم هزار بار
دستم ولی به لقمهٔ احسان نمی‌رسد

هر سو دوید عقل که راهی نشان دهد
بی‌عشق، هیچ راه به ایمان نمی‌رسد

دریا شکافت سینهٔ خود را به اشک و آه
این موج هم به ساحلِ پایان نمی‌رسد

ظفر شامل از غمِ این راهِ بی‌نصیب
فریاد زد که دل به نگهبان نمی‌رسد


المان
بتوانایی ربم

غزل  ( یار با یک خنده غوغا می‌کند )

یار با یک خنده غوغا می‌کند
دل به یک نازش تماشا می‌کند

چشمِ مستش گر نگاهی سر دهد
عقل را بی‌تاب و شیدا می‌کند

قامتش چون جلوه در جانم فتاد
سینه را لبریزِ رؤیا می‌کند

هر قدم کز ناز بر دل می‌نهد
صبر را درهم، به یغما می‌کند

بی‌خبر از حالِ آتش‌خورده‌ام
با تبسّم کارِ دنیا می‌کند

هر که از عشقش شکایت می‌برد
خود نمی‌داند چه معنا می‌کند

ظفر شامل در هوای روی او
نامِ ربّم را تمنا می‌کند

المان
بتوانایی ربم

غزل  ( ازنگاهت آتشی در جانِ پنهانم زدی )

از نگاهت آتشی در جانِ پنهانم زدی
بی‌صدا در عمقِ شب، بر دل طوفانم زدی

با تبِ لبخندِ تو، دنیا به چشمم سوخت و رفت
تو به یک نازِ خفیف، آتش به ایمانم زدی

خواستم از خود بگویم، بغض راهِ من گرفت
تو سکوتی کردی و مُهرِ پریشانم زدی

ربّم از شوقِ تو در سینه غوغایی کند
تو چرا بر قلبِ من مُهرِ هجرانم زدی

ظفر از چشمِ تو دیوانه شد، بی‌اختیار
شاملِ عشقت شدم، زنجیر بر جانم زدی

گر بگویی یک نفس، جان می‌دهم بی‌گفت‌وگو
تو به یک اشاره، حکمِ مرگ آسانم زدی


المان
بتوانایی ربم