غزل ( مگر نسیمِ سحر یادِ رویِ یارِ منست )
مگر نسیمِ سحر یادِ رویِ یارِ منست
که روشنی به دلِ خستهٔ فگارِ منست
به خواب هم نرود دیدهٔ پریشانم
اگر خیالِ تو آید، همان کنارِ منست
اگرچه تیغِ نگاهت به قصدِ جان آید
قبولِ مرگ ز دستت هنوز کارِ منست
نه دستِ دل به مرادِ خودم دگر باشد
که هرچه حکم کنی، حکمِ روزگارِ منست
هزار درد اگر از بیوفاییات برسد
هنوز شوقِ تو در سینه غمگسارِ منست
درونِ خلوتِ دل جز تو کس نمیگنجد
جهان هرآنکه جز توست، رهگذارِ منست
نه باغ و لاله و گل میکشد مرا به خود
که یادِ رویِ تو باغ و بهارِ منست
ظفر شامل ز غمت سوخت، ربم آگاه است
که این فغانِ دل از سوزِ انتظارِ منست
المان
بتوانایی ربم