غزل ( دل از فراقِ تو ای یار، شد دچار، چه کنم )
دل از فراقِ تو ای یار، شد دچار، چه کنم
ز دستِ گردشِ این چرخِ بیمدار، چه کنم
نه صبر مانده مرا، نه قرار در دلِ تنگ
اسیرِ فتنهٔ آن چشمِ دلفگار، چه کنم
به هر کجا که گریزم، خیالِ رویِ تو هست
ز بندِ عشقِ تو ای جانِ بیقرار، چه کنم
ربّم! تویی که گشایی گره ز کارِ دلان
اگر ز لطف نگویی مرا کنار، چه کنم
زاهد ملامتم ار میکند به باده و عشق
خبر ز سوزِ دلِ سوخته ندارد، چه کنم
به بزمِ یار ندادند راهِ این دلِ ریش
فتادهام به درِ بستهٔ نگار، چه کنم
نسیم اگر گذری بر کویِ او دارد
بگو ز حالِ دلِ من به آن نگار، چه کنم
ظفر شامل ز سوزِ عشق تو خاموش کی شود
گرفته آتشِ جانم شرارِ یار، چه کنم
المان
بتوانایی ربم
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت 19:4 توسط ظفر شامل
|