غزل ( دلم در موجِ نامت بیقرار است )
دلم در موجِ نامت بیقرار است
نفس بیتو پر از درد و غبار است
شبم با یادِ تو تا صبح بیدار
نگاهم خسته از این انتظار است
ز چشمم اشک میبارد پیوسته
دلم لبریزِ یک بغضِ فکار است
جهان بیتو ندارد هیچ معنا
همه لبخندها نقشِ مکار است
تو آسوده در آن سوی سکوتی
و اینجا سینهام آتشگسار است
ربم داند چه میسوزد درونم
که این دل در عذابِ بیشمار است
ظفر در حسرتِ دیدارِ رویت
میانِ اشک و آهش بیقرار است
شامل گفت پایانِ حکایت
که این عشق آخرین دار و ندار است
المان
بتوانایی ربم
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت 23:20 توسط ظفر شامل
|