دلم در موجِ نامت بی‌قرار است
نفس بی‌تو پر از درد و غبار است

شبم با یادِ تو تا صبح بیدار
نگاهم خسته از این انتظار است

ز چشمم اشک می‌بارد پیوسته
دلم لبریزِ یک بغضِ فکار است

جهان بی‌تو ندارد هیچ معنا
همه لبخندها نقشِ مکار است

تو آسوده در آن سوی سکوتی
و اینجا سینه‌ام آتش‌گسار است

ربم داند چه می‌سوزد درونم
که این دل در عذابِ بی‌شمار است

ظفر در حسرتِ دیدارِ رویت
میانِ اشک و آهش بی‌قرار است

شامل گفت پایانِ حکایت
که این عشق آخرین دار و ندار است


المان
بتوانایی ربم