غزل ( ز داغِ دوریِ تو شعله در دلم، چه کنم )
ز داغِ دوریِ تو شعله در دلم، چه کنم؟
فتادهام به غمت دردمند و کم، چه کنم؟
به صبر میکشم این رنج اگر توان باشد
ولی ز هجرِ تو افتادهام ز هم، چه کنم؟
مرا دلیست که از دستِ خویش بیرون شد
نهادهام به رهت، بیتو آن به کم، چه کنم؟
همان دلی که به گیسوی تو سپردم روزی
کنون ز سوزِ فراقت رسیده بر عدم، چه کنم؟
نهان کنم ز نظرها شرارِ سینهٔ خویش
ولی ز دیدهٔ خونبارِ خویش هم، چه کنم؟
ربّم! اگر نرسد لطفِ تو به فریادِ من
در این غمِ شبِ بیانتها و دم، چه کنم؟
ظفر شامل از این درد رهاییاش ممکن نیست
به پایِ عشقِ تو ماندهست تا ابد، چه کنم
المان
بتوانایی ربم
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت 19:21 توسط ظفر شامل
|