یار با یک خنده غوغا می‌کند
دل به یک نازش تماشا می‌کند

چشمِ مستش گر نگاهی سر دهد
عقل را بی‌تاب و شیدا می‌کند

قامتش چون جلوه در جانم فتاد
سینه را لبریزِ رؤیا می‌کند

هر قدم کز ناز بر دل می‌نهد
صبر را درهم، به یغما می‌کند

بی‌خبر از حالِ آتش‌خورده‌ام
با تبسّم کارِ دنیا می‌کند

هر که از عشقش شکایت می‌برد
خود نمی‌داند چه معنا می‌کند

ظفر شامل در هوای روی او
نامِ ربّم را تمنا می‌کند

المان
بتوانایی ربم