غزل ( دلی دارم که در بندِ نگاهش جاودان دارم )
دلی دارم که در بندِ نگاهش جاودان دارم
که از سودای آن چشمش دلی بیامان دارم
بهارِ رویِ او هر دم به جانم تازه میخندد
ز هر لبخندِ پنهانش هزاران ارغوان دارم
چو در چشمش نظر کردم، گمان بردم رهایی هست
ندانستم که در دامش جهانی امتحان دارم
ز هر سو تیرِ مژگانش نشسته در دلِ خسته
من از هر زخمِ پنهانی نشانِ یک نشان دارم
چو زلفش حلقه افشاند، دلم از خویش بیرون شد
صبا داند که من از او چه رازِ بیزبان دارم
ربّم! این دلِ سرگشته را از دامِ او وارهان
که در سودای آن رویش غمی بیپایان دارم
مگو دل را رها کن از خیالِ قامتِ رعنا
که من با یادِ آن قامت دمی همداستان دارم
ظفر شامل ز سوزِ عشقِ او خاموش نتواند
که در جانم ز نامش آتشی جاودان دارم
المان
بتوانایی ربم
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت 19:50 توسط ظفر شامل
|