می شود امشب به دنیایت مرا مهمان کنی

می شود امشب به دنیایت مرا مهمان کنی
شعر تاریک مرا با مهر خود تابان کنی

می شود این چشم‌های خسته و باران‌زده
با نگاه آبی‌ات آرام و بی‌طوفان کنی

خلوتم آکنده از اندوهِ سنگینِ سکوت
کاش با دست خودت این زخم را پنهان کنی

من پر از شمعم، پر از پروانه‌های بی‌قرار
باید امشب جان من را غرقِ شور و جان کنی

سرد سردم، برف می‌بارد به روی دفترم
کاش این کولاک شب را گرمیِ تابستان کنی

تا سپیده مانده‌ام در حسرتِ یک روشنی
کاش با لبخند خود این شب سحر آسان کنی

شب شده پیراهنم، ماهی و تنها دکمه‌اش
کاش با دست محبت صبح را عریان کنی

در دل این شعر، نامی مانده از جنس امید
ربم آگاه است اگر دل را تو درمان کنی

ظفر شامل در این شب مانده با یک آرزو
کاش روزی قصه‌اش را با نگاهت جان کنی

الانیا
بتوانایی ربم

خانه بی تو شد خراب و دل هراسان کرده ایم

خانه بی تو شد خراب و دل هراسان کرده ایم
با سکوت خویش صد فریاد پنهان کرده ایم

سال ها از درد دوری تو ای جان عزیز
اشک را در سینه خود شکل باران کرده ایم

بر لب خسته سکوتی سرد و بی پایان نشست
حرف ها را در دل خود تلخ زندان کرده ایم

در سکوت تلخ شب با بغض های بی امان
اشک را از چشم خود چون رود طغیان کرده ایم

خانه بی تو خالی و دیوارها همدرد ماست
اشک را در قاب عکست شکل باران کرده ایم

در هجوم بی کسی بی تکیه گاه و بی پناه
سینه را از داغ سنگین کوه سوزان کرده ایم

سال ها با درد پنهان خو گرفته جان ما
خنده بر لب داشتیم و دل هراسان کرده ایم

راه دور و شوق دیدار و دل آتش گرفت
با امید وصل تو دل را چراغان کرده ایم

ظفر شامل از غمت هر شب شکسته تا سحر
حال خود را پیش این دنیا پریشان کرده ایم

الانیا
بتوانایی ربم

خالِ لبت فتنه فگند بر دلِ بی‌قرارِ من

خالِ لبت فتنه فگند بر دلِ بی‌قرارِ من
طرّهٔ مُشک‌بویِ تو شد شبِ انتظارِ من

چشمِ تو تیغِ آتشین، غمزهٔ تو قیامت است
وای ز حالِ این دلم، در خمِ آن شکارِ من

ساقیِ ماه‌رویِ من، باده بده که سوختم
بی‌تو خراب می‌شود، خلوتِ شامِ تارِ من

وعدهٔ وصل می‌دهی، لیک دلم نمی‌رسد
مانده به پایِ کویِ تو، عمرِ امید‌وارِ من

زلفِ تو دانه‌ریخته بر سرِ مرغِ خسته‌ام
برده ز یادِ عقل و دین، نرگسِ باده‌خوارِ من

هر که تو را نظاره کرد، رفت ز خویش و گم شدش
آینه هم شکسته شد، از رخِ شاهکارِ من

من ز نگاهِ تو هنوز، مست‌تر از شرابم و
شهره شده‌ست در جهان، قصهٔ بی‌قرارِ من

آخرِ شب به گریه گفت ظفرِ شاملِ غریب
کاش شبی نفس شود، مرهمِ این مزارِ من


الانیا
بتوانایی ربم

امشب از داغِ تو آتش زده ویرانیِ دل

امشب از داغِ تو آتش زده ویرانیِ دل
بی‌تو آرام ندارد تبِ طوفانیِ دل

کاش گرمایِ تنت مرهمِ جانم می‌شد
تا فروکش بکند سوزِ سوزانیِ دل

بی‌تو هر پنجره بارانِ غم انگیخته است
خسته‌ام از نفس و کوچهٔ بارانیِ دل

هر شب آغوشِ تو را با عطشِ جان خواهم
تا فراموش شود دردِ پریشانیِ دل

کاش می‌دیدی اگر بی‌تو چه آمد به سرم
مانده‌ام با غم و با گریهٔ پنهانیِ دل

نفس نازِ منی، دور مشو از نفسم
تو فقط مرهمِ این سینهٔ ویرانیِ دل

ظفرِ شامل اگر زنده به عشق است هنوز
به امیدِ تو نفس می‌کشد این جانیِ دل


الانیا
بتوانایی ربم

آمدی آتش به جانِ بی‌قرارم ریختی

آمدی آتش به جانِ بی‌قرارم ریختی
اشک را در دیدهٔ چشمِ انتظارم ریختی

من که نامت را دعای هر نفس می‌خواندمی
تو چرا آوارِ غم بر روزگارم ریختی

خنده بر لب داشتی، اما به هنگامِ وداع
کوهِ اندوهی به قلبِ بی‌قرارم ریختی

شب‌نشینِ کوچه‌هایِ درد گشتم بعدِ تو
شعله بر جانم، شرر بر روزگارم ریختی

هرچه بودم از تو بود و با تو معنا می‌گرفت
پس چرا ویرانه بر دار و ندارم ریختی

نفس من، بعدِ تو خاموش شد آوازِ عشق
ابرِ حسرت را به رویِ چشمه‌سارم ریختی

ظفرِ شامل هنوز از عشقِ تو جان می‌دهد
آخر این آتش چرا بر روزگارم ریختی

الانیا
بتوانایی ربم

یک جهان فریاد کردم، خسته شد فریادِ من

یک جهان فریاد کردم، خسته شد فریادِ من
کس نفهمید از چه خون می‌چکد از فریادِ من

آن که روزی مرهمِ زخمِ دلِ بی‌تاب بود
بی‌خبر بگذشت آخر از دلِ ناشادِ من

از غرورش کم نیاورد و نگاهم هم نکرد
سوخت در آتشِ سکوتش، عمرِ بر بادِ من

آن‌همه پیمانِ شیرین، آن‌همه دلدادگی
عاقبت گم شد میانِ حسرتِ بنیادِ من

رفتی و خندیدن از لب‌هایِ من کوچیده است
اشک شد آغازِ شب‌هایِ پر از بیدادِ من

سوختم در شعلهٔ تنهایی و رنجِ سکوت
تا نگیرد غیرِ تو جایی کسی در یادِ من

بی‌تو ای ماهِ گریزان، خانه‌ام ویرانه شد
شعله می‌رقصد هنوز از خاکسترِ فریادِ من

رابیِ من، باز هم چشمم به راهِ آمدن
تا بگیری در دو دستت قلبِ بی‌فریادِ من

ظفرِ شامل هنوز از عشقِ تو جان می‌دهد
گرچه ویران گشته دنیایِ غم‌آبادِ من

الانیا
بتوانایی ربم

آمدی آتش به جانِ بی‌پناهم ریختی


آمدی آتش به جانِ بی‌پناهم ریختی
عشق را در چشمِ این آیینه، ماتم ریختی

من که نامت را دعایِ هر نفس می‌کردم و
تو چرا رازِ دلت را پیشِ مردم ریختی؟

خنده بر لب داشتی، اما میانِ رفتنت
کوهِ اندوهی به قلبِ خسته از غم ریختی

شب‌نشینِ کوچه‌هایِ درد گشتم بعدِ تو
شعله بر جانم، شرر بر بندبندم ریختی

هرچه بودم از تو بود و با تو معنا می‌گرفت
پس چرا این روح را از عرشِ عالم ریختی؟

رابیِ من، بعدِ تو خاموش شد آوازِ عشق
تو سکوتِ تلخ را در تار و پودم ریختی

ظفرِ شامل هنوز از زخمِ چشمت می‌تپد
تو مرا از اوجِ احساسِ خودم هم ریختی

المان

بتوانایی ربم