یک جهان فریاد کردم، خسته شد فریادِ من
کس نفهمید از چه خون می‌چکد از فریادِ من

آن که روزی مرهمِ زخمِ دلِ بی‌تاب بود
بی‌خبر بگذشت آخر از دلِ ناشادِ من

از غرورش کم نیاورد و نگاهم هم نکرد
سوخت در آتشِ سکوتش، عمرِ بر بادِ من

آن‌همه پیمانِ شیرین، آن‌همه دلدادگی
عاقبت گم شد میانِ حسرتِ بنیادِ من

رفتی و خندیدن از لب‌هایِ من کوچیده است
اشک شد آغازِ شب‌هایِ پر از بیدادِ من

سوختم در شعلهٔ تنهایی و رنجِ سکوت
تا نگیرد غیرِ تو جایی کسی در یادِ من

بی‌تو ای ماهِ گریزان، خانه‌ام ویرانه شد
شعله می‌رقصد هنوز از خاکسترِ فریادِ من

رابیِ من، باز هم چشمم به راهِ آمدن
تا بگیری در دو دستت قلبِ بی‌فریادِ من

ظفرِ شامل هنوز از عشقِ تو جان می‌دهد
گرچه ویران گشته دنیایِ غم‌آبادِ من

الانیا
بتوانایی ربم