می شود امشب به دنیایت مرا مهمان کنی
شعر تاریک مرا با مهر خود تابان کنی

می شود این چشم‌های خسته و باران‌زده
با نگاه آبی‌ات آرام و بی‌طوفان کنی

خلوتم آکنده از اندوهِ سنگینِ سکوت
کاش با دست خودت این زخم را پنهان کنی

من پر از شمعم، پر از پروانه‌های بی‌قرار
باید امشب جان من را غرقِ شور و جان کنی

سرد سردم، برف می‌بارد به روی دفترم
کاش این کولاک شب را گرمیِ تابستان کنی

تا سپیده مانده‌ام در حسرتِ یک روشنی
کاش با لبخند خود این شب سحر آسان کنی

شب شده پیراهنم، ماهی و تنها دکمه‌اش
کاش با دست محبت صبح را عریان کنی

در دل این شعر، نامی مانده از جنس امید
ربم آگاه است اگر دل را تو درمان کنی

ظفر شامل در این شب مانده با یک آرزو
کاش روزی قصه‌اش را با نگاهت جان کنی

الانیا
بتوانایی ربم