غژل ( به مغزم آتشِ سردی زد و سراسر ریخت )
به مغزم آتشِ سردی زد و سراسر ریخت
جهان چو شیشه ترک خورد و از برم سر ریخت
ربّم گواه؛ که شبها به مرزِ نیستیام
صدا برید و نفس از دلِ ترکخور ریخت
به چشمهایم از آن خندهٔ تو برقپرید
که هر چه عقلِ نگونبخت داشتم، بر ریخت
شامل شدی به شبم—مثل ارّهای در روح
که تار و پودِ وجودم به یکسفر، سر ریخت
ظفر شامل به خود آمد و دوباره شکست
که خونِ خستهٔ او از مسیرِ پَسدر ریخت
به هر دری زدم اما جهان جنونزده بود
هزار سایه به سمتم، زِ پشتِ آذر ریخت
تو نیستی… و من از خویش هم فراریام
که عشق آمد و چون گرسنهٔ شب، درونم پَر ریخت
المان
بتوانایی ربم
+ نوشته شده در جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 9:31 توسط ظفر شامل
|