به مغزم آتشِ سردی زد و سراسر ریخت

جهان چو شیشه ترک خورد و از برم سر ریخت

ربّم گواه؛ که شب‌ها به مرزِ نیستی‌ام

صدا برید و نفس از دلِ ترک‌خور ریخت

به چشم‌‌هایم از آن خندهٔ تو برق‌پرید

که هر چه عقلِ نگون‌بخت داشتم، بر ریخت

شامل شدی به شبم—مثل ارّه‌ای در روح

که تار و پودِ وجودم به یک‌سفر، سر ریخت

ظفر شامل به خود آمد و دوباره شکست

که خونِ خستهٔ او از مسیرِ پَس‌در ریخت

به هر دری زدم اما جهان جنون‌زده بود

هزار سایه به سمتم، زِ پشتِ آذر ریخت

تو نیستی… و من از خویش هم فراری‌ام

که عشق آمد و چون گرسنهٔ شب، درونم پَر ریخت

المان

بتوانایی ربم