غزل ( بیا که با نفسِ تو قرارها دارم )
بیا که با نفسِ تو قرارها دارم
ز شوقِ رویِ تو در دل شرارها دارم
بیا که وقتِ نگاهت چو جان به لب برسد
ز اشکِ دیده به راهت نثارها دارم
بیا که بیتو دلم خسته از سکوتِ شب است
در این غبارِ فراق اضطرارها دارم
بیا که پشتِ درِ این امید مانده هنوز
هزار خاطره و انتظارها دارم
چو آمدی، مرو از پیشِ من که در دلِ خود
برای بوسهٔ لبهایت قرارها دارم
نه تابِ دوریِ تو مانده در وجودِ دلم
نه صبرِ ماندن در این روزگارها دارم
مرا ز یاد مبر، من که از نگاهِ تو نیز
هزار نقشِ به جا یادگارها دارم
ظفر شامل ز غمِ این دلِ پریشانش
به نامِ ربّم خود افتخارها دارم
المان
بتوانایی ربم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت 22:55 توسط ظفر شامل
|