عمر به پایان رسید، دل ز غمت وانرفت
آنچه به جان گفته شد، در دلِ حیران نرفت

تن به هزاران بهانه ز این همه رنج گریخت
دل ز پیِ مهرِ تو لحظه‌ای آسان نرفت

راهِ رهایی نجستم ز دلِ بسته به تو
هر چه ز خود راندمش، باز پریشان نرفت

دیوِ هوس در دلم ریشه دواند و بماند
هر چه ز جان راندمش، از دلِ ویران نرفت

روزِ جزا گر رسد، دست تهی می‌روم
هیچ به جز نامِ تو بر لب و ایمان نرفت

نقدِ دل از دست رفت در رهِ سودای تو
سود به جز حسرتی در دلِ تاوان نرفت

هر که به اخلاص رفت، راهِ نجاتش گشود
آن‌که به شک مانده بود، سویِ امان نرفت

گر دلِ ریشم ز درد پاره شود، باک نیست
چون به رهِ حکمِ تو پای ز فرمان نرفت

ربّم گواهِ من است در همه شب‌های سرد
این دلِ دیوانه‌ام جز به تو مهمان نرفت

ظفر شامل به رهِ عشق تو افتاد و سوخت
قصهٔ این سوختن از دل و از جان نرفت

المان
بتوانایی ربم