غزل ( دلم به شوقِ توهرشب اسیرِ آه شده است )
مقدمه
ظفرشامل از شبی میگوید که در آن دلش میانِ آه و امید
سرگردان است شبی که نامِ ربم در دلش جاریست و عشق
با تمامِ دردش هنوز تنها پناه اوست
دلم به شوقِ توهرشب اسیرِ آه شده است
هوای چشمِ تو آرامِ این پناه شُده است
رَبمَ گُواهِ من امشب که درغمِ تو شِکست
تَمامِ جانِ من از داغِ تو تباه شُده است
بیا که بی تو نفس درغروبِ عمر نماند
جهانِ خستهٔ من ازدوریات تباه شُده است
دلم به سوی تو پَرزَد دراین شبِ خاموش
که شوقِ بر گشتنت تنها دعا شده است
چِنان که بارِ غمت را رها نمی کُنَدَم
که عشقِ نابِ تو با خونم آشنا شده است
اگر چه دوری و رفتی، هنوز رَب ِ منی
خیالت آمد و درسینه ماجرا شُده است
ظَفَر به یادِ نِگاهت مِیانِ این شبِ سَرد
هزار باره شکسته هزار فنا شده است
نفس به سوی تو پَر میکَشد اگر دوری
که شوقِ دِیدَنَت دَرمانِ هربلا شُده است
بیا که این شبِ جانکاه به چشم توست قشنگ
بیا که بودنت آرامشِ صدا شده است
ظَفَر شُده ست دِلَم تا همیشه در طَلَبَت
که هرچه بود پس ازعِشقَت بیصدا شُده است
ظَفَر شامِل به یادت نشسته خسته و زار
که بیتو حالِ نفسهای اوسِیاه شُده است
المان
بتوانایی ربم