تو، از آنِ دل منی
تو تنها کسی هستی
که هر صبح،
چشم‌هایم به شوق دیدنت باز می‌شوند.
تو، آن نگاهِ آرامشی…
که دلم می‌خواهد
تا آخرین نفسِ بودنم
در کنارم بماند.
در میان هیاهوی تقدیر،
ربّم تو را به من رساند —
نه زود، نه دیر،
در دقیق‌ترین لحظه‌ای که باید.
دیدنت، رؤیایی بود
که آرام‌آرام
رنگ حقیقت گرفت.
و حالا دلتنگی‌ات…
دردی‌ست که هیچ واژه‌ای توان گفتنش را ندارد.
اما عجیب است…
هرچه بیشتر دلتنگت می‌شوم،
انگار ربّم رشته‌ای نادیدنی
میان من و تو می‌تابد،
و پیوند ما را محکم‌تر می‌سازد.
نمی‌خواهم دلتنگت باشم...
نه از سرِ ضعف،
که از ترسِ گم شدن در بی‌جهتیِ روزهایی
که بی‌تو بی‌معنا می‌شوند.
و می‌دانم،
تو تنها یک چیز می‌خواهی:
که فقط مال تو باشم.
و من،
ظفرشاملِ ربّم،
همه‌ام برای توست.
تا آخرین لحظه،
تا آخرین نفس.نفس

آلانیا
بتوانایی ربم