غزل ( شبی که شمع نداشت )
در خلوتی که خسته شد ازهایهای من
یک شمع هم نبود به فکرِ دعای من
چشمی نمانده بود که از گریه تر شود
اشکی نمانده بود به جز از برای من
سرد است خوابِ این شب بیعاقبت، هنوز
چون آتشی که مردهست در ماجرای من
ربّم شنید نالهٔ شبهای بیکسم
اما نماند سایهای از روشنای من
ظفر هنوز در تب آن عشق مانده است
شامل نشد امید به اشکِ رسای من
الانیا ترکیه
بتوانایی ربم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 19:45 توسط ظفر شامل
|